داود کمالی

درباره من،کاریکاتورهای من، مطالب من
داود کمالی
داود کمالی

درباره من،کاریکاتورهای من، مطالب من

جستجو در وبلاگ

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی

۴ مطلب با موضوع «my Like» ثبت شده است

۱۳
بهمن

ﮔﺎﻫﯽ ...

ﮔﺎﻫﯽ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﻭ ﺑﺠﺎﯼ ﺷﻤﻊ ﮔِﺮﺩ ﭼﺮﺍﻏﻬﺎﯼ ﺑﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﭘﺎﺭﮎ ﺑﯽ ﻧﺘﯿﺠﻪ می میرﻧﺪ!!!


تنهایی آدمی را عوض می کند
 از تو چیزی می سازد که هیچ وقت نبودی
گاه آنقدر بی تفاوت مثل سنگ
گاه آنقدر حساس مثل شیشه
آنقدر با خودت حرف می زنی که برای حرف زدن با دیگران
لام تا کام دهانت باز نمی شود
تنهایی از تو آدمی می سازد
که دیگر شبیه آدم نیست...!

  • davood kamali
۱۶
تیر

نه من هیچ احتیاجی به تو دارم و نه تو هیچ احتیاجی به من
من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگه
اما اگر منو اهلی کردی، هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم
تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی
و من واسه تو
  • davood kamali
۰۵
تیر

در خیالات خودم، در زیر بارانی که نیست !

می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست !

می نشینم روبرویت، خستگی در می کنم 

چای می ریزی برایم، توی فنجانی که نیست !

باز می خندی و می پرسی که "حالت بهتر است؟!؟ "

باز می خندم که" خیلی" !....گر چه می دانی که نیست...

شعر می خوانم برایت، واژه ها گل می کنند

یاس و مریم می گذارم، توی گلدانی که نیست... !

چشم می دوزم به چشمت، می شود آیا کمی 

دستهایم را بگیری، بین دستانی که نیست؟!؟ ....

وقت رفتن می شود، با بغض می گویم نرو... 

پشت پایت اشک می ریزم، در ایوانی که نیست... !

می روی و خانه لبریز از نبودت می شود... 

باز تنها می شوم، با یاد مهمانی که نیست...!

بعد تو این کار دیگر، کار هر روز من است

باور این که نباشی، کار آسانی که نیست...!!!.

  • davood kamali
۱۳
ارديبهشت

تو آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه ؟

تو آیا با شقایق بوده ای گاهی ؟

نشستی پای اشک شمع گریان تا سحر یک شب ؟

تو آیا قاصدک های رها را دیده ای هرگز،

که از شرم نبود شاد پیغامی،

میان کوچه ها سر گشته می چرخند؟

نپرسیدی چرا وقتی که یاسی، عطر خود تقدیم باغی می کند

چیزی نمی خواهد

و چشمان تو آیا سوره ای از این کتاب هستی زیبا،

تلاون کرده با تدبیر؟

تو از خورشید پرسیدی، چرا

بی منت و با مهر می تابد؟

تو رمز عاشقی، از بال پروانه، میان شعله های شمع، پرسیدی؟

تو آیا در شبی، با کرم شب تابی سخن گفتی

از او پرسیده ای راز هدایت، در شبی تاریک؟

تو آیا، یاکریمی دیده ای در آشیان، بی عشق بنشیند؟

تو ماه آسمان را دیده ای، رخ از نگاه عاشقان نیمه شبها بربتاباند؟

تو آیا دیده ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل؟

و گلبرگ گلی، عطر خودش، پنهان کند، از ساحت باغی

تو آیا خوانده ای با بلبلان، آواز آزادی؟

تو آیا هیچ می دانی،

اگر عاشق نباشی مرده ای در خویش؟

نمی دانی که گاهی، شانه ای، دستی، کلامی را نمی یابی ولیکن سینه ات لبریز از عشق است ...

تو پرسیدی شبی، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را؟

جواب چشمک یک از هزاران اخترِ آسمان را، داده ای آیا؟

ببینم با محبت مهر، زیبایی، تو آیا جمله می سازی؟

نفهمیدی چرا دلبسته ی، فالِ فالگیر می شوی با ذوق!

که فردا می رسد پیغام شادی.

و گنجی هم تورا خوشبخت خواهد کرد.

تو فهمیدی چرا همسایه ات دیگر نمخندد؟

چرا گلدان پشت پنجره، خشکیده از بی آبی احساس؟

نفهمیدی چرا آینه هم، اخمِ نشسته بر جبینِ مردمان را بر نمی تابد؟

نپرسیدی خدا را در کدامین پیچ، ره گم کرده ای آیا؟

جوابم را نمی خواهی تو پاسخ داد، ای آینه دیوار!!؟

ز خود پرسیده ام در تو!

که عاشق بوده ام آیا!!؟

جوابش را تو هم البته می دانی

سکوت مانده بر لب را

تو هم ای من!

به گوش بسته می خوانی


  • davood kamali
سایت شخصی داود کمالی